شبکه چهار - 21 آذر 1404

"دوباره اندیشیدن" و دشمنانش (۱) (نسبت فرهنگ، سیاست و معرفت)

سالگشت تشکیل "شورای عالی انقلاب فرهنگی" و در استقبال از روز "پژوهش"- دانشگاه امیرکبیر-۱۳۹۱

بسم‌الله الرحمن الرحیم

دوستان خواستند که من ظرف یک ساعت و نیم، راجع به پیامدهای فرهنگی، تمدنی، اجتماعی و تاریخی علم مدرن صحبت کنم. خب من چنین تخصصی ندارم؛ لذا این عنوان فراگیر را به یک یا دو عنوان خاص که در ذیل این عنوان جا می‌گیرد، محدود می‌کنم.

چگونه تعریف‌هایی از علم، در تعریف‌های دیگری از بسیاری از مفاهیم اساسی حیات فردی و جمعی تأثیرگذار است؟ به عبارت دیگر، گرچه مباحثی که در حوزه معرفت‌شناسی و فلسفه علم مطرح می‌شود، ظاهراً انتزاعی است و معمولاً تعداد کمی حوصله پرداختن به این بحث‌ها را دارند و این مباحث انتزاعی و محدود هستند و عمق آن از سطح آن بیشتر است؛ اما باید توجه کرد که اگر کسانی به دلایلی به تعریف خاصی از علم معتقد شدند، این امر پیامد دارد و این پیامد یکی دو تا نیست. ممکن است کسانی به این پیامدها توجه نداشته باشند؛ اما هر تعریفی از علم و معرفت را که بپذیری، به دنبال آن هستی‌شناسی شما، انسان‌شناسی شما، تعریف شما از نظام حق و تکلیف، تعریف مرگ و زندگی، تعریف سعادت و شقاوت، فلسفه حقوق شما، فلسفه اخلاق شما، فلسفه سیاست شما تا نظام‌سازی در عرصه اقتصاد و حقوق و سیاست، همه این‌ها تحت تأثیر آن قرار می‌گیرد.

تعبیر علم مدرن را که در این عنوان آوردند، این‌جور تعابیر بیشتر به درد مبهم کردن موضوع می‌خورد. عناوینی مثل علم سنتی، علم مدرن، علم شرق، علم غرب، معرفت، علم دینی و علم غیردینی؛ چون موضوعات دقیق کالبدشکافی نمی‌شود و مفهوم کلمات درست مرزبندی نمی‌شود، این‌ها به کلیشه‌هایی تبدیل شده است که من فکر می‌کنم این‌جور تعابیر بیشتر زمینه سوء فهم و بعد سوء تفاهم و بعد سوء استفاده از بسیاری از این قبیل کلمات می‌شود.

اگر کسی در نقطه شروع و گرانیگاه تعریف مباحث معرفت‌شناختی -که تعریف علم است- و حدود علم، قلمرو آن، مبانی آن، معیار آن، میزان اعتبار و ملاک اعتبار آن به نتیجه‌ای رسید، دیگر وقتی پسوندهای این‌چنینی برای علم می‌آوری، عملاً به درد خودگیج‌کنی یا مخاطب‌گیج‌کنی می‌خورد! تعبیر علم دینی با یک تعریف از علم و یک تعریف از دین معنی‌دار است. با تعریف دیگری از علم و دین، اصلاً علم به دینی و غیر دینی تقسیم نمی‌شود. از علم به کدام معنا داریم سخن می‌گوییم؟ یک وقت از علم به معنای لغوی می‌گوییم آگاهی غیر دینی معنی‌اش این است که چیزی آگاهی از واقع باشد اما دینی نباشد و ایجاد تقابل و تباین میان آگاهی و دین، یعنی علمی ندانستن و علمی ندیدن دین و دینی ندیدن علم. خب همه این‌ها در تعریف علم و در تعریف دین یک پیشفرض‌هایی دارد. به معنای لغوی می‌گویید علم دینی و علم غیر دینی یا به معنای اصطلاحی خاصی. علم به معنای آگاهی و مطابقت با واقع یا علم به مفهوم مجموعه گزاره‌ها و نظریه‌هایی که مجموع دانشمندان درست یا غلط با مبانی و پیشفرض‌های مختلف داده‌اند. بنابراین شما هر گاه از کلمات استفاده می‌شود شما اجازه ندهید قدم اول به راحتی برداشته بشود چون اگر مخاطب قدم اول را راحت برداشت و رفت دیگر به گَرد او نمی‌رسی. یعنی تا آخر این مغلطه و سفسطه ادامه پیدا می‌کند. همان اول که کسی به شما می‌گوید علم مدرن، علم سنتی، پست‌مدرن، بگویید ما با این کلمات بازی نمی‌کنیم؛ چون هر کدام از این‌ها چند جور تعریف شده است.

منادیان علم مدرن خودشان در تناقض با همدیگر آمدند و مدرنیته و علم و علم مدرن را تعریف کردند. تعریف پوزیتیویستی علم، تعریف اگزیستانسیالیستی از معرفت و تعریف چیستی از علم، ما این‌ها را می‌فهمیم. اما مدرن، سنتی و فلان، خیلی چیزها مخلوط می‌شود. سنت چیست؟ نسبت آن با دین چیست؟ نسبت آن با دین وحیانی به طور عام چیست؟ نسبت آن با اسلام چیست؟ نسبت آن با عقلانیت در تعریف اسلام چیست؟ همین‌طور روی هوا: سنت، مدرنیته، علم شرقی، علم غربی، علم قدسی و علم سکولار. کجای علم سکولار است و کجای آن قدسی است؟ اگر علم به مفهوم بدیهیات و برهانیات و بعد مطابقت با واقع تعریف شد، اصلاً دیگر دینی و غیردینی به چه معنا است؟ نقش تجربه کجا است؟ کیفیت احراز مطابقت با واقع چگونه است؟

اگر یک بحث منسجم و مستمری در حوزه معرفت‌شناسی و فلسفه علم صورت بگیرد، شما می‌توانید عواقب آن را در حکمت نظری و بعد حکمت عملی کنترل بکنید؛ و الا نمی‌توانید. پیش‌فرض نظری تعبیر علم مدرن چیست؟ بعضی‌ها علم مدرن را مثلاً تجربه‌گرایی می‌دانند که عقل را به رسمیت می‌شناسد، نوع خاصی از شهود را رد می‌کند و نوعی را تأیید می‌کند.

مدرن به این مفهوم، سایه خود را بر دو گرایش از معرفت‌شناسی تا فلسفه تا هنر و ادبیات و بعد علوم انسانی انداخته است. جریان‌های پوزیتیویست و بعد نوع دیگری از جریان‌های رئالیست و جریان‌های فکری کلاسیک در عرصه‌های مختلف از فلسفه تا ادبیات و هنر، این‌ها هم مدرن دانسته می‌شوند؛ جریان‌های رمانتیک و ایده‌آلیست هم جریان‌های مدرن حساب می‌شوند. باز این‌ها به جنگ آن‌ها آمدند و بعضی خودشان را پست‌مدرن نامیدند. تقریباً این که واقعاً یک سیر تاریخی مشخصی طی شده باشد که هر مقطعی از تعریف علم و هر نوع از تعریف علم، به لحاظ تاریخی و منطقی لزوماً مسبوق به یک تعریف دیگری از علم باشد - یعنی فقط سیر تاریخی این‌ها را در نظر داشتن و مرزهای آهنین بین این مقاطع مختلف ترسیم کردن که تا یک دوره‌ای اینجا همه تفسیر پوزیتیویستی از علم بوده، از یک دوره‌ای چه بوده و تا یک دوره‌ای چه بوده- تقریباً به لحاظ تاریخی در عرصه فلسفه واقعیت ندارد. همواره گرایشات مختلفی در عرصه معرفت‌شناسی و تعریف علم تا امروز وجود داشته است و دارد و خواهد داشت. و در هر دوره‌ای، بعضی از این گفتمان‌ها- حالا تعریف گفتمان هم خودش پیشفرض دارد و یک تعریف نسبی‌گرایانه است اما حالا به همین معنی‌ای که امروز به کار می‌برند- در هر دوره‌ای گفتمانی گاهی به علل اجتماعی و گاهی هم به دلایل نظری که توانسته است خود را بر بقیه دیدگاه‌ها تحمیل بکند، رو آمده است. یعنی تقریباً دیدگاه‌های مختلفِ درست و غلط در این عرصه، مثل جناح‌های مختلف در عرصه حکومت و سیاست همیشه حضور دارند. چگونه است که در یک مقطعی یک جریان فکری، اجتماعی و سیاسی در حکومت‌ها در سطح دنیا بالا می‌آید و غالب و حاکم می‌شود؟ آن جریان‌های دیگر نابود نمی‌شوند و به لحاظ اجتماعی و تاریخی حضور دارند، ولی از متن به حاشیه رفته‌اند. آن‌ها در یک دوره دوباره باز از حاشیه به متن برمی‌گردند.

یک وقت راجع به علل تاریخی و اجتماعیِ تحول رویکردهای تمدنی بحث می‌کنی که مثلاً در اروپا در چه قرنی چرا این دیدگاه و این تعریف از علم بالا آمد و آن تعریف به پستوی فرهنگی و سیاسی رفت؛ و چرا در یک دوره دیگری باز آن گفتمان، آن فرهنگ و آن تفکر آمد و عرصه را گرفت و آن دیگری به حاشیه رفت؟ یک رفت‌وبرگشت در حد هرج‌ومرج به لحاظ اجتماعی وجود داشته است؛ این بالا رفت‌ها و پایین آمدن‌ها و این جزرومدهای تاریخی و اجتماعی دلیل نظری نداشته و عمدتاً علل اجتماعی داشته است. بعضی‌ها فکر کردند کلاً هرج‌ومرج است و در همین دوره‌ای که به نام معرفت‌شناسی پست‌مدرن است، اصلاً هیچ منطقی بر هیچ علمی حاکم نیست. افول و ظهور اجتماعی، تاریخی و تمدنیِ یک دیدگاه را نسبت به دیدگاه‌های دیگر، با درست و غلط بودن به لحاظ استدلالی و منطقی خلط کردند. حتماً باید این‌ها را از هم تفکیک کنیم و الا به نتیجه درستی نمی‌رسیم و من می‌بینم که خیلی از دوستان با گرایش‌های مختلفشان، این بحث‌ها را مخلوط می‌کنند.

بنابراین به این قضیه توجه داشته باشیم؛ سیر تاریخی دقیقاً منظمِ منطقی تقریباً وجود نداشته است؛ نمی‌خواهم بگویم اصلاً وجود نداشته است ولی تقریباً وجود نداشته است. اما علل اجتماعی و تمدنی زیاد و مهم و برجسته‌ای وجود داشته و دارد که چرا در یک دوره‌ای یک جریانی از حاشیه به متن می‌آید و یک جریان معرفتی از متن به حاشیه می‌رود. و این دلیل بر درست و غلط بودن آن هم نیست. این‌ها باید از هم تفکیک بشود. شما ریشه‌های این‌ها را -یعنی مخ بسیاری از بحث‌هایی که پست‌مدرن است- بدون استثنا در آثار مکتوب یونان باستان هم می‌بینید. یعنی بنده دارم ادعا می‌کنم که ما در حوزه تعریف علم، تقریباً حرف جدیدی نمی‌شنویم. ممکن است بگویید ویتگنشتاین «بازی‌های زبانی» گفته یا فلان کس چه می‌گوید، یا هایدگر در باب افق‌های تاریخی در هرمنوتیکِ تاریخیِ مفاهیم چه گفته، یا چه؛ اما این‌ها عیناً در مباحث یونان قدیم کو؟ یا اولین متون مکتوب فلسفه غرب نبوده باشد؟ خوب ممکن است شما این تعابیر را آنجا نبینید -ضمن این که بعضی از آن را هم می‌بینید- اما تقریباً ریشه تمام این حرف‌ها را در آثار متعدد و جریان‌ها و سبک‌های مختلفی که در همان زمان مطرح بوده است، به شما نشان می‌دهم. و به شما نشان می‌دهم که همین الان بعضی از آخرین مقالاتی که در حوزه مباحث پست‌مدرن راجع به تعریف علم همین الان دارد تدریس می‌شود -و همین الان مثلاً کمتر از یک دهه است که چند تا مقاله در این باب نوشتند و الان به عنوان حرف‌های جدید در کرسی‌های تخصصی دکتری فلسفه علم مطرح است- بازخوانی و بازسازی یک بحثی است که دو سه هزار سال پیش جزو اولین شبهات امکان علم مطرح شده است.

سقراط یک بحثی به نام شبهه مرد یونانی دارد که اساساً علم محال است؛ نه از طریق گفتگوی دو نفر می‌شود به علم رسید، نه کسی خودش می‌تواند از طریق تفکر حصولی و منطقی، در حوزه تصور یا در حوزه تصدیق به علم جدیدی برسد. خب این آخرین و جدیدترین بحث‌هایی است که کسانی که از پوزیتیویسم شروع کردند، به شکاکیت در این حد رسیدند که علم اصلاً محال است. خوب اگر یک مفهومی یا تصور و تصدیقی یا در ذهن ما هست یا نیست؛ اگر هست که معلوم است؛ به چه چیزی می‌خواهی عالم بشوی؟ علم به او تحصیل حاصل می‌شود که محال است. یا در ذهن تو نیست، کلاً مطلقاً در ذهن تو نیست که پس مجهول مطلق است. چگونه می‌شود دنبال مجهول مطلق بود؟ چیزی را که هیچ‌ چیزی از آن نمی‌دانی، چگونه می‌توانی به او علم پیدا کنی؟ و اصلاً اگر یک گزاره‌ای وارد ذهن تو شد، از کجا می‌فهمی که این علم به آن است؟ چون آن را که نمی‌دانستی که چیست! چطور فهمیدی این معلوم همان مجهول است؟

خب این بحث کی مطرح شده است؟ الان به شکل جدید باز دارد بازسازی می‌شود. دیدم بعضی از اساتید فن هم می‌گفتند این را ببین، این کجا بوده همچین حرفی؟ گفتم شما مثل این که درست مسائل را نمی‌خوانی، فقط حفظ می‌کنی و جلو می‌روی؛ اصلاً این کجای آن تازه است؟ شما ببینید جناب بوعلی همین بحث را مطرح می‌کند؛ چون سقراط به این شبهه یک پاسخی داده است، افلاطون هم به همین شبهه یک پاسخی می‌دهد. بعد ابن‌سینا می‌آید هم افلاطون، هم سقراط، هر دو را رد می‌کند و خود ایشان دو تا جواب می‌دهد. اگر همین نوع پرسش را که ابن‌سینا هزار سال پیش گزارش و نقد کرده است -و این گفتگو هزار و پانصد سال قبل از ابن‌سینا صورت گرفته است- و این پرسش و پاسخ را درست کالبدشکافی بکنید، جدیدترین مباحثی که الان دارد در معرفت‌شناسی پست‌مدرن و نسبی‌گرا مطرح می‌شود را بررسی کنید، ببینید چقدر شباهت‌های ذاتی وجود دارد. نزاع معناداری علم، نزاع مطابقت یا عدم مطابقت با واقع و نزاع بر سر معانی مختلف علم؛ این‌ها جزو قدیمی‌ترین نزاع‌های ثبت‌شده در تاریخ هستند. ابن‌سینا یک‌جایی سقراط را هم با طنز جواب می‌دهد. سقراط با یک مثال هندسی سعی می‌کند به این سوال جواب بدهد. افلاطون هم طبق مبنای خودش آن دوقطبی معلوم و مجهول را می‌شکند و می‌گوید: «یک شق ثالثی به نام فراموشی و یادآوری داریم».

جناب بوعلی هر دو را نقد می‌کند و دو تا جواب می‌دهد: یک‌جا «تعدد عنوان» در مابین آن مجهول و معلوم، یک‌جا هم می‌گوید «اجمال و تفصیل» است؛ که اگر این‌ها را به زبان فلسفه امروز پست‌مدرن ترجمه کنید، تقریباً تلاش‌هایی که همین الان برای پاسخ دادن به این سوال صورت می‌گیرد، همین‌ها است. اشکالی را که فخر رازی به بوعلی کرده است، با بعضی اشکالاتی که به پاسخ‌های پست‌مدرن وارد شده است مقایسه کنید.

جناب ملاصدرا می‌گوید هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی را تفکیک نکن. ایشان علم‌شناسی و وجودشناسی را یک‌کاسه کرده است؛ یعنی علم وجود ذهنی است و وجود به ذهنی و عینی تقسیم می‌شود و همه این‌ها از یک سنخ هستند و چیزی جز هستی نیست؛ و معرفت یعنی هستی‌شناسی مساوق با خود هستی است. و عملاً مشکل دوگانگی عین و ذهن و مسئله شکاکیت را حل می‌کند. این بحثی که «از کجا بدانم ذهن من مطابق با عین است؟ از کجا بدانم علم من مطابق با واقع است؟»، با معرفت‌شناسی صدرایی مسئله منتفی می‌شود. لوازم حرف ایشان همین است؛ هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی را یک‌کاسه می‌کند و جواب فخر رازی را می‌دهد. شاید ده‌ها و صدها مسئله‌ای که امروز به نام مسائل لاینحل در حوزه معرفت‌شناسی و تعریف علم مطرح شده است، همه این‌ها مسائلی باشد که اگر شما در آثار حکما و عرفا - چون در حوزه عرفان نظری هم بحث‌های معرفت‌شناسی زیاد شده است- درست بررسی بکنید، پاسخ آن‌ها را می‌یابید. همین بحث اتحاد عالم و معلوم، اتحاد عاقل و معقول -که حتی ملاصدرا می‌گوید در ادراکات حسی هم عالم و معلوم متحد می‌شوند- این هم در روانشناسی، هم در تعلیم تربیت، هم در معرفت‌شناسی و هم در هستی‌شناسی یک نظریه مهمی است و تعریف علم را عوض می‌کند.

اساساً ما اگر در دانشگاه و حوزه، این تعریف‌های مختلف علم را به درستی نسبت آن‌ها را با هم بسنجیم و بعد به لوازم همه این‌ها پایبند باشیم -که حالا این عدم پایبندی به لوازم یک حرف، به همه لوازم آن، یک مشکل دومی است؛ این هم یکی از مشکلاتی است که در غرب و شرق وجود داشته و دارد- بین علل اجتماعی بالا و پایین آمدن، روی کار آمدن یا از حاشیه به متن آمدن یا به حاشیه رفتن دیدگاه‌های مختلف، با سیر منطقی تاریخی بین آن نظریات تفاوت بگذارید. این‌ها دو چیز است. یک جاهایی هم ممکن است این‌ها بر هم منطبق افتاده باشند، اما ملازمه منطقی بین این دو تا وجود نداشته است.

به یک پیش‌فرض دیگر هم توجه بکنیم؛ بعضی‌ها فکر می‌کنند که مثل این که تمام تمدن و تاریخ و فرهنگ عمومی مثلاً غرب - حالا داریم راجع به غرب صحبت می‌کنیم- بر اساس نظریه فیلسوفان ساخته شده است؛ مثلاً ملت‌ها، دولت‌ها همه در یک کنگره‌ای گوش‌به‌زنگ نشسته‌اند، ببینند مثلاً افلاطون، سقراط، ارسطو چه گفتند؛ گفتند این‌جوری است؟ خیلی خب، حالا برویم پس دیگر بر این اساس جامعه‌سازی کنیم. یا مثلاً همه نشسته‌اند در اروپا انگشت‌به‌دهان ببینند مثلاً دکارت، لاک، کانت، این‌ها چه می‌گویند تا بر اساس آن‌ها بروند تفکر کنند، زندگی کنند، عمل کنند و نظام بسازند. اصلاً این خبرها نبوده است. ما این‌جوری بحث می‌کنیم؛ نسبتی بین آن حرف‌ها و آن واقعیات می‌بینیم. بعضی‌ها اصلاً این نسبت را کلاً معکوس دیدند؛ یعنی گفتند این‌طور نیست که مثلاً دکارت آمده باشد و از Subjectivity و ذهن‌زدگی حرف زده باشد، بعد همه گفته باشند که عجب! این‌گونه است؟ خیلی خب، پس از حالا شروع کنیم و اقتصاد و سیاست و خانواده را بر این اساس بسازیم. اتفاقاً این‌طور نیست. آن‌ها می‌گویند عکسِ آن است؛ یعنی این چهره‌ها واقعیت‌های موجود در زمان خودشان را منتها به سبک خودشان تئوریزه کرده‌اند و به یک معنا آیینه زمان خودشان بوده‌اند. یعنی اگر در یک دوره‌ای جان لاک، استوارت میل یا بنتام و دیگران می‌آیند و تعریف خاصی از نفس، تعریف خاصی از طبیعت انسان، طبیعت خاصی از سوائق و انگیزه‌های انسان می‌کنند، یک تعریف خاصی از علم می‌کنند؛ این‌گونه نبوده است که اول این‌ها این تعریف را کرده باشند مثلاً فرانسیس بیکن آمده باشد و گفته باشد علم را برای حقیقت خواسته‌اند، حالا ما برای قدرت می‌خواهیم و بقیه گفته باشند این‌جوری است؟ خیلی خب، پس شروع کنیم. نه، یک پدیده و یک موج اجتماعی در اروپا تحت تأثیر جهان اسلام... تحت تأثیر برخورد قرون وسطای غرب با جهان اسلام، تحت تأثیر جنگ‌های صلیبی، تجارت‌ها، رفت‌وآمدها و ضعف بنیه‌های مسیحیت کاتولیک و از این قبیل، یک جنگ قدرتی مثلاً در اروپا به وجود آمد که همه این‌ها واقعیت داشته است. بعد این وسط هر کسی به یک بخشی آویزان شده است و محملی پیدا کرده است که منافع آن‌ها را بیشتر تضمین بکند یا تعریف کند؛ به او میدان داده‌اند و بررسی شده است. بعد این بالا آمده و صورت‌بندی شده است؛ یعنی اول این اتفاقات در جامعه افتاده است، بعد کسانی، فیلسوفانی و نظریه‌پردازانی آمده‌اند و این‌ها را صورت‌بندی کرده‌اند، سمبلیزه کرده‌اند و برجسته کرده‌اند و آن‌ها سرتیتر وضعیت شده‌اند. بعضی‌ها از این طرف گمان کرده‌اند.

من خودم معتقد هستم که هیچ‌کدام از آن نیست، بلکه ترکیب و تلفیقی از این دو تا بوده است. پدیده‌های اجتماعی‌ای به وجود آمده است، گاهی آن‌ها باعث شده است که نظریاتی طرح بشود و تلقی قبول بشود، چون آن نظریه مدافع آن وضع و آن منافع بوده است؛ یا چون توانسته است او را بهتر از سایر نظریات تبیین کند. در یک مواردی هم عکس بوده است؛ یعنی واقعاً نظریه‌ای مطرح شده است، سؤالی و بی‌جوابی مطرح بوده است و این جوابِ به ‌موقع رسیده است. جوابِ به‌موقع لزوماً معنی آن جواب صحیح نیست، اما به‌موقع بوده است. به تعبیر دیگر در زمان مناسب و در مکان مناسب قرار گرفته است؛ نه این که او علت این قضیه بوده باشد. زمان و مکان مناسبی بوده است و می‌طلبیده است؛ تو درست در این موقعیت وارد شدی، حرف‌هایت را زدی و بالا آمدی. گاهی می‌دانید امواج اجتماعی‌ای وجود دارد که به علل مختلف به وجود آمده است. یک کسی، یک‌مرتبه افرادی یا کسانی آن لحظه خاص آنجا هستند و سوار آن موج می‌شوند و اتفاقاً آن موج به نام او تثبیت می‌شود؛ در حالی که او در ایجاد این موج هیچ‌کاره بوده است. از این قبیل هم ما زیاد داریم که من مثال‌های تاریخی برای این زیاد دارم. این هم نکته دوم که در برابر این دیدگاه است که فیلسوفانی آمده‌اند و تعریفی از علم ارائه کرده‌اند، بعد بر اساس این تعریف تمدن ساخته شده است. این تصور یک کمی ذهنی است و درست نیست. عکسِ آن هم که بگوییم این‌ها همه فقط بازنمایی و بازخوانی واقعیت‌های موجود بوده‌اند و هیچ تأثیری نداشته‌اند و متأثر از آن‌ها بوده‌اند، این هم درست نیست. شما اگر می‌خواهید یک کمی به این قضیه بیشتر التفات پیدا کنید، به شرایط و زمان خودمان توجه کنید. در همین دورانی که دارید کار می‌کنید و زندگی می‌کنید، این نسبت دو طرفه و این تعامل را شما می‌بینید.

یک واقعیت‌های اجتماعی یک‌مرتبه میدان می‌دهد که یک پرچمی و پرچم یک فکری بالا برود و یک پرچم دیگری جدا از حق و باطل آن بالا نرود؛ یعنی ممکن است حرفی هزار سال گفته شود ولی شنیده نشود، اما در یک موقعیت خاص شنیده شد. خیلی حرف‌ها است که جریان درست می‌کند، ولی برای اولین بار گفته نشده است، بلکه برای اولین بار شنیده شده است. عکسِ آن هم هست؛ یک مشکل عملی یا یک پرسش نظری در یک جامعه‌ای مطرح شده است و هرج و مرج است. کسی جواب مشخصی به آن نمی‌دهد و افکار عمومی گیج شده است. حتی نخبگان گاهی زیگزاگ می‌روند و نمی‌دانند پاسخ این چیست و در این مورد باید چه کار کنیم. یک‌ مرتبه کسانی پیدا می‌شوند، مسئله را خوب صورت‌بندی می‌کنند و پاسخ پذیرفتنی‌ای طرح می‌کنند. در این لحظه خاص آن‌ها این را می‌گیرند. بعد چون الیت و نخبگان نخبگان اقتصادی، سیاسی، مدیریتی و رسانه‌ای جزو این‌ها هستند، بر اساس آن حرف یک صورت‌بندی‌ای می‌کنند، یکسری قوانینی در پارلمان می‌نویسند، چیزهایی گفتمان حاکم می‌شود، خط قرمزهایی ایجاد می‌شود و یک چیزهایی شعار اصلی و رسمی می‌شود؛ تا یک مدتی این جریان مثل یک مسیلی است که به سیل جهت می‌دهد؛ او تعیین می‌کند که سیل از کدام طرف برود. گاهی سیل مسیل خودش را ایجاد می‌کند و گاهی مسیل است که به سیل فرمان می‌دهد و جهت می‌دهد. هر دویش هست که این‌ها باید از هر دو جهت بررسی بشود.

اگر بخواهیم مثال بزنیم ببینید؛ این کانت و دکارت و این‌ها که حالا پدران علم مدرن و تاریخ جدید هستند و می‌گویند فیلسوف مدرنیته هستند و غرب را به ماقبل دکارت و مابعد دکارت، ماقبل کانت و مابعد کانت تقسیم می‌کنیم؛ در زمان خودشان غالب این‌ها اصلاً شناخته نشدند، نه تحویل گرفته شدند، نه کسی حرف‌هایشان را خوانده است و نه کسی بر اساس حرف‌های این‌ها تصمیمی گرفته است. معمولاً این‌ها صد سال، دویست سال یا سیصد سال بعد، کساهای دیگری دو سه قرن بعد یا یک قرن بعد آمده‌اند و آثار این‌ها را خوانده‌اند؛ بعد گفته‌اند یک نسبتی بین حرف‌های مثلاً دکارت با این اتفاقاتی که افتاده است، هست. خب حالا ممکن است این نسبت هم باشد؛ اما این که این علت آن بوده است، آن علت این بوده است، بخشی از این علت بخشی از او بوده است یا بخشی از او علت بخش دیگری از این بوده است، چی بوده است؟ این‌ها همه باید بررسی شود. ولی به لحاظ ذهنی یک کسی... و بعضی‌ها متأسفانه این را عرض می‌کنند برای این که بعضی‌ها در این قضیه افراط کرده‌اند و تاریخ را به یک ادوار و اکوار غریبی تقسیم کرده‌اند که از زمان سقراط تا الان نمی‌دانم دوره تاریکی بشر است و همه دوره فلان است. تقسیمات ذاتی در تاریخ و جغرافیا، جدول‌کشی‌های تاریخی-جغرافیایی آهنین نفوذناپذیری که برای دیدگاه‌های مختلف توسط حتی بعضی دوستان دارد ترسیم می‌شود؛ نه واقعیت تاریخی دارد و نه یک منطق نظری از آن حمایت می‌کند. یک مقداری مبالغه است؛ تعمیم دادن یک امر جزئی و مطلق کردن آن به مسائل خیلی کلی است.

گاهی منافع نخبگانی، الیت سیاسی و اقتصادی، مثلاً با آن‌ها جور درآمد و یک تعریف خاصی از علم و معرفت را بدون این که به پرسش‌ها و شبهاتش جواب بدهند، ترویج کردند و گفتمان رسمی‌اش کردند؛ نسل‌های بعد را در دانشگاه‌ها بر اساس این محکمات آموزش دادند و شکل دادند. بعد رسانه را، آموزش و پرورش را، قوانین دولتی و نظام حقوقی را، همه این‌ها را بر اساس بعضی از این حرف‌ها سازمان دادند؛ و عده‌ای، کسانی، عده کمی از این جهت بودند که واقعاً در تاریخ مؤثر بودند. لذا شما می‌بینید جان لاک در دربار انگلیس، یک وقتی یک چیزهایی می‌گوید؛ بعد مثلاً در آمریکا که جنگ آمریکا و انگلیس است اسم آن را گذاشته‌اند انقلاب آمریکا، ما هم به آن انقلاب آمریکا می‌گوییم! انقلاب کجا بوده است؟ اشغالگران اروپایی رفتند و آمریکا را گرفتند؛ بعد بین آن‌هایی که در منطقه اشغال شده بودند با ملکه در انگلیس دعوا شد، آن‌ها گفتند ما خودمان اینجا...، بین این انگلیس و این‌ها با هم، و یک جنگ استعماری هم بین انگلیس و فرانسه و اسپانیا در قاره آمریکا صورت گرفته است، اسم آن را انقلاب آمریکا گذاشته‌اند.

خب بعد یک‌ مرتبه می‌بینید چهار تا جمله از جان لاک در قانون اساسی آمریکا می‌آید که هنوز هم این به عنوان مانیفست لیبرالیسم و جمهوری‌خواهی و این‌ها مطرح است؛ با این که لاک خودش اصلاً جمهوری‌خواه نیست. ولی یک تعریفی دارد. این تعریفی که جان لاک از حقوق بشر و جامعه مدنی می‌کند، مبتنی بر یک فلسفه اخلاقی است که او دارد. فلسفه اخلاق او هم مبتنی بر معرفت‌شناسی است؛ یعنی یک تعریف خاصی که ایشان از علم کرده است. منتهی کسی که این حرف‌ها را نه نقد کرده است و نه بررسی کرده است؛ مثلاً گفته باشند ببینیم آیا این نظریه که می‌خواهیم در قانون اساسی آمریکا بیاوریم، مبانی معرفت‌شناختی‌اش چیست؟ هرگز. یک جمله‌ای در او بوده است، خوش‌شان هم آمده است، دیده‌اند الان هم با این جمله می‌شود نظام‌سازی کرد و می‌شود از پس رقبا برآمد؛ خب این اتفاق می‌افتد.

یا مارکس؛ مارکس خودش آلمانی است. جالب است دو تا از تئوریسین‌های اصلیِ هم سرمایه‌داری و هم مارکسیسم، آلمانی هستند؛ مارکس و ماکس وبر (که می‌گویند مارکسِ سرمایه‌داری است). این‌ها در دو مقطع بحث کردند؛ هیچ‌کدام از آن‌ها هم فکر نمی‌کردند که بعداً بر اساس حرف‌های این‌ها نظام‌سازی می‌شود. ولی شد. چون مارکس که نظام مارکسیستی شوروی را که ندیده است؛ مارکس نظریه‌پردازی مارکسیستی خودش را در لندن کرده است. بعدها لنین و مارکسیست‌ها بر اساس آن یک نظام تشکیل می‌دهند، بعضی از حرف‌های او را در شوروی مبنای نظام سیاسی اقتصادی می‌کنند و به این نام بر نصف جهان حکومت می‌کنند. یا مثلاً چنان‌که بعضی‌ها گفته‌اند بین بعضی از حرف‌های نیچه با جریان نازی‌ها بعداً ارتباطی هست که اصلاً خود نیچه به این معنا نیست، ولی نوعی اقتدارگرایی در بعضی از آثار نیچه دیده شده است و استفاده شده است؛ حالا که خیلی چیزهای دیگر هم به نیچه قابل استناد هست و از این قبیل مباحث.

یک مؤید دیگر هم این که غالب این چهره‌هایی که شما می‌بینید به عنوان گفتمان‌ساز در تاریخ مطرح شده‌اند، اکثر قریب به اتفاق این‌ها مونتاژکار بوده‌اند یعنی پنج تا دیدگاه را از پنج تا فیلسوفِ نظریه‌پرداز دیگر که قبل از خودشان بوده‌اند و آن‌ها هم از کسان دیگری... این‌ها معمولاً این‌ها را دور هم خوب چیده‌اند، یک نقشه‌ای تشکیل می‌دهند و غالباً هم از تعریف علم شروع می‌کنند. و بعد، از توی حوزه‌های مختلف از آن نتیجه‌گیری می‌شود. چهار نفر می‌آیند و در یک حوزه یک حلقه‌ای تشکیل می‌دهند، یکی از این تعریف‌های موجود را می‌پذیرند و دفاع می‌کنند؛ و کسی نیست که اشکالات این تعریف را بتواند به این‌ها بقبولاند. فضا می‌سازند، گفتمان می‌سازند و شعارها عوض می‌شود. یک عده‌ای خاصی، یک حلقه‌های خاصی که تخصص آن‌ها در مونتاژ و تبیین و فضاسازی آن است - و البته باید خیلی هم باسواد باشند - این‌ها می‌آیند و برای دولت‌ها، برای جنبش‌های اجتماعی هدف تعیین می‌کنند، شعار تعیین می‌کنند. مثل انقلاب فرانسه.

آن‌هایی که در انقلاب فرانسه در خیابان‌ها ریختند، یک کسایی بودند که خواسته‌هایشان یک چیزهای دیگری بود. این چیزهایی که الان در کتاب‌ها، در حوزه علوم سیاسی به عنوان مبانی و شعارها و ایدئولوژی انقلاب فرانسه می‌نویسند، این‌ها اصلاً یک چیزهای دیگری است؛ این‌ها شعارهایی نبود که در خیابان‌ها داده می‌شده است. در روسیه هم همین‌طور بوده است. اولاً این‌ها انقلاب نبودند؛ شما ببینید در روسیه کلاً در دو تا شهر شورش شده است، مسلحانه ریختند توی درگاه و دربار حکومتی را گرفتند؛ که مثلاً ملت‌ها، ماه‌ها همین‌طور هی می‌آمدند در خیابان شعار می‌دادند، کشته می‌دادند، این خبرها نبوده است. و برای این که بدانید چقدر تشویش است، انقلاب فرانسه را که به عنوان اولین انقلابِ پدر منشورهای حقوق بشر و نظام مدرن تعریف می‌کنند، این‌ها ظرف یک مدت بسیار کوتاهی ۱۴ بار در همان اوایل انقلاب مجبور شدند قانون اساسی‌شان را عوض کنند. و می‌دانید دیگر، تا پنج تا جمهوری تشکیل شده است؛ یعنی هی سلطنت‌طلب‌ها می‌آمدند، حتی آخرها سلطنت‌طلب‌ها با رأی می‌آمدند و بر جمهوری‌خواه‌ها غلبه می‌کردند. تشویش! این نکته دوم؛ تشویش فوق‌العاده‌ای در تاریخ تمدن در حوزه نظریه‌ها است، ولی همه به یک نحو خودشان را به یک تعریف خاصی از علم مستند کرده‌اند. ما باید هر دویش را ببینیم؛ هم آن بخشی که نظری است و دلیل دارد، هم آن بخشی که اجتماعی-تاریخی است و علت دارد. هم دلایل، هم علل را باید در حوزه معرفت و تأثیر آن در تمدن‌سازی شناخت؛ و نقش علم و نوع تعریفی که از علم در تمدن‌سازی ارائه می‌دهید این‌ها خیلی مهم است که دیدگاه ما در این باب باید برای دیگران روشن بشود چون روی افکار عمومی اثر می‌گذارند.

یک جا می‌بینید یک ‌مرتبه اخلاق معنادار می‌شود منتهی مادی؛ یک جا اخلاق اصلاً بی‌معنی می‌شود. بعد که شما پیگیری می‌کنید در یک مانیفستِ یک حزبی، یک جریانی نوشته‌اند: «عدالت حقه‌بازی است، دولت صندوق خیریه نیست». یا یک منطق دیگر، یک حزب دیگر شعار می‌دهد، مثلاً «ایران برای همه ایرانیان». روشن هم نمی‌کنند چیه ایران برای همه ایرانیان؟ به چه معنا برای همه ایرانیان؟ یعنی همه منافع ایران برای همه شهروندان ایران؟ خب بله، حرف درست است. حکومت ایران متعلق به همه ایدئولوژی‌ها؟ خب این حرف غلط است.

در عرصه سیاست و اقتصاد و گفتمان‌های سیاسی، حکومتی، حزبی آن‌قدر خزعبلات و خرافات و معجون‌هایی که چیزهای متناقض با همدیگر ترکیب شده است، داریم که اگر کسی مچ این‌ها را نگیرد و دقیق نگوید مبنای معرفت‌شناسی شما چیست؟ مبنای انسان‌شناختیت چیست؟ تعریفت از علم چیست؟ این‌ها معمولاً لو نمی‌رود و افشا نمی‌شود.

یک حلقه وصلی بین تعریف علم با نظام‌سازی و فرهنگ‌سازی و تمدن‌سازی وجود دارد و آن حلقه وصل را باید درست شناخت و دید به دو طرف، به دو حلقه دو جانب خودش چگونه و تا چه حد محکم و منسجم متصل هست. حالا آن حلقه وصل را بعضی‌ها ایدئولوژی عملی و عمل‌ساز نامیده‌اند که حالا ایدئولوژی هم تعریف‌های مختلف داریم، اینجا واردش نمی‌شویم.

جنگ بین شاهان و فئودال‌های اواخر قرون وسطا با پاپ‌ها و با امپراتوری مقدس روم، چقدر در پدیداری پروتستانتیسم در شمال اروپا نقش داشت؟ یک تحول بزرگی در مذهب مسیحیت بوده است. جنگ قدرت و ثروت بین پاپ و شاه و شاهان چقدر نقش داشت؟ رفرم در مسیحیت چه نسبتی با اومانیسم رنسانس داشته است؟ چرا رنسانس فرهنگی از ایتالیا شروع شده است و رنسانس صنعتی قبل از انگلیس، چرا از اسپانیا شروع شده است؟- اولین نمونه‌های کارخانه‌های صنعتی- آیا به این دلیل نبود که نصف اروپا و کل اسپانیا و جنوب فرانسه در حوزه تمدن اسلامی بود و در آن دوران اروپای جدید، هم با فلسفه یونان باستان، هم با ادبیات روم و یونان باستان که می‌دانید آن را مبدأ رنسانس فرهنگی ایتالیا می‌دانند، از طریق مسلمانان و از زبان عربی به اروپایی ترجمه شد؟ و این‌ها نزدیک‌ترین نقطه تماس اروپا با جهان اسلام بودند.

آیا تمدن اسلامی و فرهنگ اسلامی در تحولاتی که در تعریف علم در اروپا به وجود آمد، تأثیری نداشت؟ تأثیر نظری بیشتر بود یا عملی؟ یا هر دو بود؟ جنگ‌های صلیبی و تجارت با جهان اسلام و ارتباطات چقدر در الهیات مسیحی تأثیر داشت؟ که من معتقد هستم اساساً پیدایش پروتستانتیسم و سرمایه‌داری، همه کاملاً با جنگ‌های صلیبی و ارتباط اروپا با جهان اسلام کاملاً مرتبط است. یا ایجاباً و سلباً تعریف‌های متعددی که در حوزه علم و علم‌شناسی شد، تحول معرفتی و ترجمه آثار جناب بوعلی، ابن رشد و فارابی؛ تأثیر آن در تحولات فرهنگی اروپا به تدریج در قرن ۱۳ و ۱۴ به اوج رسید و منجر به رنسانس شده است؛ این‌ها چقدر بود؟ آیا اولین باری که در قرن ۱۸ فرانسوی‌ها متون فقهی اسلام را در باب نسبت حقوق بشر و حقوق الهی از آثار متفکران اسلامی ترجمه کردند و بحث کردند، چقدر در پیدایش مفهوم جدیدی از حقوق بشر از غرب نقش داشت؟ منتهی بُعد ضد مسیحی و غیر مسیحی قوی، همچنان طنین دینی و الهیاتی دارد اما سعی می‌کند از ادبیات فقهی اسلام اجتناب کند!

می‌دانید که ناپلئون اسم خود را علی گذاشته بود، در کشورهای اسلامی شمال آفریقا که امضاء می‌کرد، علی امضاء می‌کرد و برای عوامفریبی ملت‌ها سخنرانی‌هایش را هم با «بسم‌الله الرحمن الرحیم» شروع می‌کرد. حتی ناپلئون یکی دوتا سخنرانی دارد که با قرآن شروع می‌کند می‌گوید قرآن بهترین کتاب است و یکی از دلایلی هم که موفق می‌شود و فتح می‌کند همین حرف‌هایش بود. می‌گفت من آمدم عرب‌ها را از چنگ عثمانی نجات بدهم و من هم مسلمان هستم و همین که ما می‌گوییم اسلام واقعی است! و از آن طرف هم اولین ترجمه‌های مباحث حقوق بشری اسلام، حتی ترجمه فرمان مالک اشتر به زبان‌های اروپایی، در این دوران صورت گرفته است.

اگر کسی این تاریخ تأثیر و تأثرات در پیدایش علم و صنعت و حقوق بشر، و تفاوت آن با دوران قرون وسطای مسیحی را پیگیری کند، نکات خیلی مهمی برای کشف‌کردن و تعجب‌کردن دارد.

مثالی برای همین مونتاژها بزنم؛ اگر مشخص بود و کادربندی شده بود که فلان‌ کس در حوزه علم و معرفت این نظریه را داده است، بعد نتیجه‌گیریِ اخلاقی، حقوقی، سیاسی و اقتصادیِ این حرف‌ها با مرزهای روشن بنا شده است، اگر چنین چیزی بود، تکلیف خیلی راحت بود اما چنین چیزی نیست. الآن هم نیست، هیچ وقت هم نبوده است؛ ولذا برای کشف خلوص یا التقاط در دیدگاه‌ها خیلی دنبال سند تاریخی نباشید؛ بیشتر باید قدرت ارزیابی معرفتی و منطقی داشته باشید. و الا خیلی از این مفاهیم سیال بودند، خیلی از آن‌ها گزینشی برخورد شده است، با مفاهیم ابزاری برخورد شده است، از این و آن گرفته شده و مونتاژ شده است. خیلی از این حرف‌ها در مانیفست‌ها نوشته شده است ولی هرگز در عمل، جزو پایه‌های واقعی یک تمدن نبوده است؛ حرفش را زده‌اند.

تاریخ منبع خوبی نیست؛ حتی تاریخ فلسفه و تاریخ سیاست، چه برسد به تاریخ تمدن‌ها، برای درک این که کدام بخش از یک فرهنگ و تمدنی و فرهنگ عمومی، بر اساس کدام دیدگاه در تعریف علم ساخته شده است، منبع دقیقی نیست؛ فقط می‌شود اجمالاً حدس زد. اما راه درست برای درک این نسبت‌ها و تعامل‌ها و صحت و بطلان و صحت و سقم‌ها، مواجهه منطقی است؛ مواجهه استدلالی است. کار ندارم که در بیرون چه اتفاقی افتاده است و چرا افتاده است. نگاه می‌کنم که به لحاظ تئوریک و نظری، بین این تعریف از علم با این تعریف از اخلاق چه نسبتی است؟ بین این فلسفه اخلاق با این فلسفه حقوق چه نسبتی است؟ با هر فلسفه اخلاقی نمی‌شود هر فلسفه حقوقی داشت. هر فلسفه اخلاقی هم با هر معرفت‌شناسی سازگار نیست. یک تعریف خاصی از علم است که یک تعریف خاصی از اخلاق را به وجود می‌آورد؛ یک تعریف خاص از اخلاق است که یک فهرست خاصی از حقوق بشر را تعریف می‌کند.

شما ارزش و ضد ارزش را بر یک مبنایی تعریف می‌کنید، بعد می‌گویید در عرصه حقوق، عمل الف جزو حقوق بشر هست یا نیست؟ اگر دعوا می‌شود سر این که آیا فلان عمل، آیا جزو حقوق بشر هست یا نیست؛ مثلاً ارتداد، حق ارتداد جزو حقوق بشر هست یا نیست؟ یا سقط جنینِ بدون ضرورت پزشکی، جزو حقوق بشر هست یا نیست؟ خودکشی یا قتل دلسوزانه مریضی جزو حقوق بشر هست یا نیست؟ این‌ها همه چیزهایی است که الآن دارند می‌گویند دیگر؛ این‌ها در رأس فهرست حقوق بشر است. این ترکیه بیچاره چهل- پنجاه سال است که این‌قدر گدایی می‌کند که ما را ته اتحادیه اروپا راه بدهید، جاروکش اتحادیه اروپا هم ما بشویم. می‌گویند باید صریح یک چیزهایی را اعلام کنید؛ مثلاً باید بگویید زنای محسنه جزو حقوق بشر است! یعنی مرد زن‌دار با زن شوهرداری مثلاً بروند... باید بگویید جزو حقوق بشر است. این‌ها شرط ورود به اتحادیه اروپاست؛ باید همجنس‌بازها را به رسمیت بشناسید. مثلاً اتحادیه اروپا در درجه اول یک اتحادیه اقتصادی است؛ اتحادیه یورو بوده است! این‌ها چیست که می‌گویید؟ می‌گوید ما یک مبانی ارزشی داریم، باید بپذیرید. این‌ها باید جهانی بشود و باید حرف ما را بپذیرید. ببینید این سیر منطقی دارد شروع آن با تعریف علم و معرفت‌شناسی است. از درون این معرفت‌شناسی نوع خاصی از هستی‌شناسی و انسان‌شناسی، تعریف عالم و آدم، یعنی وقتی علم را تعریف کردید بر همان اساس عالم و آدم را تعریف می‌کنید. بعد از آن اخلاق تعریف می‌شود. مبانی اخلاق و معیار اخلاق تعریف می‌شود و فلسفه اخلاق استنباط می‌شود. از درون آن فلسفه حقوقی استنباط می‌شود. از درون آن است که آن وقت شما می‌آیید در تعلیم و تربیت اظهار نظر می‌کنید که در تعلیم و تربیت چه چیزهایی هدف باشد چه چیزهایی نباشد. نظام‌سازی سیاسی، اقتصادی و حقوق بشری صورت می‌گیرد. بر همان اساس رسانه را تعریف می‌کنید، تکنولوژی را تعریف می‌کنید. کسی ابزاری را با نیت سکولاریستی ساخت آیا آن ابزار هم سکولاریستی است یا نیست؟ پسوند دینی و غیر دینی برای علم به چه معنا درست است و به چه معنا درست نیست؟ و بسیاری از این خلط معانی‌ای که می‌شود.

خب تا اینجا روشن شد؟ یکی اختلاط تاریخی دیدگاه‌های مختلف است و این که سهم آن‌ها در تمدن‌سازی به لحاظ تاریخی خیلی محرز نیست. البته می‌دانید هر کسی آمده است، تاریخ را طبق مبانی خودش تفسیر کرده است. کتاب‌های تاریخی که الآن در دانشگاه‌های دنیا و از جمله ما تدریس می‌شود، مثلاً تاریخ علم، تاریخ تکنولوژی، تاریخ تمدن، این‌ها همه تاریخ‌هایی است که اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها در قرن ۱۹ و ۲۰ برای همه دنیا نوشتند. این تاریخ به قرائت این‌هاست؛ گزینشی است. شما تاریخ تمدن بخوانید، تاریخ علم بخوانید. اصلاً علت این که آن‌ها می‌گویند «علم جدید» و اینجا هم یک عده‌ای هی می‌گویند «علم جدید، علم جدید» و فکر می‌کنند علوم تجربی، علوم جدید است که نسبت سنت و مدرنیته را تعریف می‌کنند، برای این است که این تاریخ علم و تمدن، این تاریخ و این تعریف، بر اساس یک تعریفی از علم است و این تاریخ را این‌ها نوشتند. یعنی برندگان جنگ اول و دوم بین‌المللِ غرب، برنده‌ها آمدند تاریخ گذشته را نوشتند. مثلاً اگر "آدولف هیتلر" در جنگ دوم پیروز شده بود، شما فکر می‌کنید تعریف علم در دانشگاه‌های غرب و بعد دانشگاه‌های دنیا که کپی‌برداری می‌کنند، همین بود که الآن هست؟ فکر می‌کنید اگر مثلاً کمونیست‌ها در جنگ شرق و غرب پیروز شده بودند، جامعه‌شناسی در دانشگاه‌های دنیا همین‌هایی بود که الآن هست؟ نه آقا! کمونیست‌ها راجع‌به زیست‌شناسی هم کمونیستی تعریف می‌کردند. چون در حوزه تعریف بیولوژی و زیست‌شناسی و سیر حیات یک مبانی داشتند. اگر قرار بود از زیست‌شناسی تا جامعه‌شناسی... و اگر کمونیست‌ها برنده شده بودند و سرمایه‌داری شکست خورده بود، در دانشگاه‌های دنیا جامعه‌شناسیِ یک چیز دیگری را تدریس می‌کردند. اقتصاد امروز به اسم اقتصاد توسعه، مفاهیم سرمایه‌داری دارد آموزش داده می‌شود؛ بانک با تعریف سرمایه‌داری، تجارت با تعریف سرمایه‌داری، حقوق اقتصادی با تعریف سرمایه‌داری. یعنی مکتب خاصی در ذیل کاپیتالیسم، مکاتب اقتصادی دارد به ‌عنوان علم توسعه آموزش داده می‌شود.

در نصف جهان، در دانشگاه‌های بلوک شرق که نصف جهان حاکم بودند، وقتی دانشجو سر کلاس اقتصاد می‌رفت، اساساً به نام علم مدرن اقتصاد، چیزهای متضاد با این‌ها را به او آموزش می‌دادند. برای این که این‌ها ترکیبی از گزاره‌های ریاضیِ تجربی با ایدئولوژی مارکسیستی را می‌گفتند؛ این‌ها هم دارند ترکیبی از گزاره‌های ریاضی و تجربی با ایدئولوژی سرمایه‌داری و لیبرال‌سرمایه‌داری را می‌گویند.

بنابراین این که چه وقتی چی شد؟ این‌ها یک مقدار به جنگ قدرت مربوط است که چه کسانی بردند و چه کسانی باختند. یونانی‌ها وقتی اسکندر آمد ایران را گرفت، یکی دو قرن بقایای این‌ها اینجا بودند؛ سلوکیان و این‌ها. شما بروید ببینید در تعلیم و تربیت و حوزه زبان و ادبیات ایران چه تغییراتی ایجاد شد.

مفهومش این نیست که یک دوره‌ای فرهنگ ایرانی بود، باید دوره‌اش تمام می‌شد، دوره فرهنگ یونانی رسید، بعد دوره‌اش تمام شد، نوبت دوره قرون وسطا رسید، بعد نوبت دوره مدرنیته، بعد دوره... بابا هرکس زورش چربیده، سر کار آمده است؛ کدام دوره؟ دوره‌ای وجود ندارد، جنگ قدرت است. مردم هند تا ۱۵۰ سال پیش به زبان فارسی صحبت می‌کردند؛ الآن هیچ‌کس فارسی بلد نیست، همه انگلیسی صحبت می‌کنند. برای چه؟ برای این که آن دوران تمدن حاکم بر هند، اسلامی - ایرانی بود، الآن بعد که انگلیسی‌ها آمدند، تمام شد. همین بود، چیز دیگری نبوده است. دوره زبان فارسی در هند بوده تا دوره‌اش گذشته، دوره تاریخیِ زبان انگلیسی رسیده است؟ نخیر، این خبرها نیست.

این‌ها به ما و شما می‌گویند دوره سلطنت گذشت، دوره مشروطیت و جمهوری‌خواهی است؛ خود انگلیس هنوز سلطنتی است. می‌دانید الآن نصف اروپا نظام‌های پادشاهی هستند؟ هنوز سلطنت هستند، جمهوری نیستند؛ اصلاً دموکراتیک به این معنای دموکراسیِ جمهوری‌خواهی نیستند. اتفاقاً کشورهای توسعه‌یافته اروپا جمهوری نیستند؛ یعنی شمال اروپا، سوئد، فنلاند، انگلیس، همه این‌ها سلطنتی هستند. این دوره‌بندی‌های مدرن، سنتی، پست‌مدرن، و... خیلی مواظب این‌ها باشید؛ این‌ها فضا را برای کلاهبرداری شلوغ می‌کند یعنی آب برای ماهی-گیری گل‌آلود می‌شود. من نمی‌خواهم بگویم بین دیدگاه‌ها تفاوتی وجود ندارد، تفاوت وجود دارد؛ ولی چرا اسمش را نو و کهنه می‌گذارید؟ چرا اسمش را شرقی و غربی می‌گذارید؟

شرک چه شرقی، چه غربی. این تقسیماتی که می‌کنند مثل معرفت غربی، معرفت شرقی! معرفت غربی پوزیتیویستی و مادی است، معرفت شرقی معنوی است! کدام معنویت؟ شرق غرق در شرک بوده و هست؛ کدام معنویت؟ پیغمبران با همین معنویت‌ها می‌جنگیدند. بروید ببینید بیشترین مبارزه انبیا با کفر و الحاد بوده یا با شرک بوده است؟ اصلاً ملحد هیچ ‌وقت... الآن الحاد به معنی رسمی جایی حاکم نیست. شوروی هم شعارش را می‌داد و الا در جامعه الحادی نبود. الآن بخشی از خرافی‌ترین مسیحی‌های دنیا در همین کشورهای کمونیستی هستند؛ کلیساهای‌شان شلوغ‌تر است. کدام الحاد؟ فرهنگ شرقی فرهنگ معنوی است، فرهنگ غربی فرهنگ مادی است! یعنی چه؟ با مبنا حرف بزن؛ توحیدی است یا نیست؟ اسلامی است یا نیست؟ به لحاظ استدلالی یا برهان دارد یا ندارد؟ ما این‌جوری می‌فهمیم، چیزهای دیگر را من نمی‌فهمم چیست! و معمولاً این کلیشه‌سازی‌ها صورت می‌گیرد برای این که نتوانی درست داوری کنی؛ شرقی، غربی، نو و کهنه، این حرف‌ها را کنار بگذارید. ما معیار داریم؛ بگو تعریفت از علم چیست و چرا؟ تعریفت از اخلاق چیست؟ می‌خواهی قدیم باش، می‌خواهی جدید باش؛ و من عرض کردم خیلی از جدیدترین حرف‌ها جزو قدیمی‌ترین حرف‌هاست.

حالا بگذارید یک‌کم صریح‌تر بگویم؛ من معتقدم تقریباً در حوزه فلسفه حرف تازه‌ای زده نشده و نمی‌شود؛ اصلاً نمی‌شود زد. همه حرف‌های اصلی در فلسفه، از قبل گفته شده است. شما در فلسفه مثل علوم تجربی، نه منتظر تنوع باشید، نه منتظر تکثر، نه منتظر حجم وسیع و پیشرفت. نه؛ همان حرف‌هاست، هی دارد تکرار می‌شود. اصول یکی است، برگ و شاخه‌ها هی تغییر می‌کند و یکی از متن به حاشیه می‌آید، یکی به حاشیه می‌رود.

و بعد هم از آن نکته‌ای که عرض کردم غفلت نکنید؛ مونتاژ و التقاط. این به لحاظ تاریخی، اختلاط، اختلاطِ تاریخی - اجتماعی بین فرهنگ‌های مختلف در یک تمدن خاص و واحد است؛ به لحاظ نظری و نظریه‌پردازی هم التقاط که از تعریف علم تا نظام‌سازی، هم در زیر پرچم چپ، هم زیر پرچم راستِ مدرنیته، این اتفاق افتاد.

این حرف خود اِنگِلْس است که وقتی مارکس و انگلس در لندن مانیفستِ کمونیسم، سوسیالیسم کمونیستی و مارکسیستی را می‌نوشتند، این‌ها با هم بودند. انگلس هم یک سرمایه‌دار است بچه سرمایه‌دار بود؛ جزو تئوریسین‌های درجه اول مارکسیسم در دنیاست که این جالب است؛ خودش بچه سرمایه‌دار است، خرج مارکس را هم انگلس می‌داد.

انگلس می‌گوید که اگر بخواهیم کل اندیشه مارکس را و تعریف مارکسیسم را بررسی کنیم، از تعریف علم بگیر تا توصیه‌های او در حوزه سوسیالیسم، در اقتصاد و در نظام سیاسی، این‌طوری می‌شمارم که در واقع مارکس سه تا جزء را با هم ترکیب کرد و یک معجونی به نام مارکسیسم ساخت؛ هیچ‌کدام از این سه تا برای خودش نبود.

یک پای مارکسیسم، فلسفه آلمانی بود؛ از فلسفه آلمانی، ایدئالیسم آلمانی و هگل گرفت. یک بخش را از اقتصاد انگلیس و سرمایه‌داری، یک بخش را هم از تاریخ‌شناسی فرانسوی گزینش کرد؛ نگاه ابزاری این بود که در این شرایط خاص در اروپا، در این دوره اقتصادی - اجتماعی، چه حرف‌هایی مؤثر و به دردبخور است و ممکن است مشکل حل کند. یک چیزهایی در ذیل فلسفه کلاسیک آلمانی از هگل را برمی‌دارد، در حالی که خیلی دیگر از حرف‌های هگل توسط مارکس برگزیده نمی‌شود؛ در حالی که اگر این را پذیرفتی، باید به لوازم آن تن بدهی، باید آن بقیه‌اش را هم می‌پذیرفتی؛ نپذیرفته است. یکی از رگه‌های اصلی فکر هگل را برمی‌دارد که جوامع و نظام‌ها توالی دارند و این توالی هم مراحل فلسفه، مراحل علم را دارد نشان می‌دهد، هم نمودار مراحل رشد بشر و پیشرفت بشر است. یعنی یک تعریف هگلی از علم و نسبت آن با تفسیر تاریخ؛ این را انتخاب می‌کند. از آن طرف در اقتصاد انگلیس و اقتصاد سرمایه‌داری که انگلیس را پدر سرمایه‌داری جدید می‌دانند – به ‌خاطر این که می‌گویند ماشین بخار از آنجا شد و اولین کارخانه‌های پارچه‌بافی و این‌ها ساخته شد.

و این را هم جمله معترضه بگویم: وقتی تمدن اسلامی آندلس از بین رفت، این صلیبی‌ها آمدند همه ‌چیز را از بین بردند؛ یعنی ۳۰۰ هزار مسلمان اروپایی را در دادگاه‌های تفتیش عقاید به اعدام محکوم کردند و کشتند. آن‌ها گفتند یا دوباره مسیحی شوید یا شما را می‌کشیم؛ این‌ها گفتند ما مسیحی نمی‌شویم، ما مسلمان هستیم. و چند میلیون نفر را هم بیرون کردند و بعد مسجد و بیمارستان را، همه این‌ها را تخریب کردند. تاریخ تمدن اروپا می‌گوید از جمله صلیبی‌ها، کارخانه‌های پارچه‌بافی با ۱۱ هزار کارگر را در آندلس دیدیم! می‌دانید ۱۱ هزار کارگر یعنی چه؟ کمپانی‌های درجه اول امروز ۱۱ هزار کارگر دارند؛ یعنی انقلاب صنعتی. کارگاه‌های پارچه‌بافی بودند که همه این‌ها بعد به اروپا و به شمال اروپا منتقل می‌شود و تحولاتی در آنجا به وجود می‌آید. من این را فقط به عنوان جمله معترضه عرض کردم.

آدم در اقتصاد انگلیس می‌خواند که نظریه‌هایی وجود دارد که امروز به نام مارکس شناخته شده است ولی هیچ کدام آن برای مارکس نیست؛ مانند "نظریه ارزش کار"، "مفهوم ارزش اضافه" و "قانون کاهش گرایشی نرخ سود". ببینید که چگونه با تعریف خاصی از علم، به طور گزینشی و ابزاری، چهار نکته هم از چهارتا مکتب دیگر به هم ضمیمه می‌شود و بر اساس این حرف‌ها تمدن‌سازی می‌شود.

مارکس از دیدگاه‌های انگلیسی کاهش نرخ سود را هم استفاده کرد، بعد یک تغییر داد و تفسیر کرد و گفت دارم تعریف می‌کنم؛ در حالی که داشت چیز دیگری می‌گفت. او این‌ها را مطرح کرد و بازخوانی کرد و فکر کرد که نظریه‌های اقتصاددان‌های انگلیسی به درد می‌خورد برای این که فرمول علمی برای سرمایه‌داری تعریف کند و بعد بتواند آن را نقض کند.

او گزینه دیگر، مثلا مفهوم نبرد طبقات را هم از سوسیالیست‌های قرن ۱۸ و ۱۹ فرانسه گرفت. البته ایشان می‌گوید من مفهومی برای آن اضافه کردم. آن‌ها تقسیم جامعه به طبقات در کل تاریخ را وابسته به ذات جامعه می‌گفتند؛ من می‌گویم نه، این در مرحله خاصی از تاریخ اتفاق می‌افتد که امکان دارد دوره‌ای برسد که تقسیم طبقاتی دیگر در جوامع نباشد.

خود ایشان تحت تاثیر این‌ها، ترکیبی از این‌ها می‌کند و مانیفست می‌نویسند. در زمان خود او هم تمدنی بر این اساس تشکیل نشده بود. شاید فکر هم نمی‌کرد که بعد یک اتفاق این‌طوری بیفتد. مثلا خود مارکس پیش‌بینی می‌کند که طبق این تفسیری که من از تاریخ دادم، اولین انقلاب سوسیالیستی طبق تعریف او، باید در کشورهای صنعتی غرب اروپا می‌شد؛ مثلا باید در انگلیس می‌شد. در حالی که هرگز انقلاب‌های سوسیالیستی در آنجا اتفاق نیفتاد. تنها انقلاب به اصطلاح سوسیالیستی که نظام‌سازی سوسیالیستی کرده، در جامعه کشاورزی فئودالی روسیه بوده است که ربطی به او ندارد. بعد همین مارکسیسم به اروپا می‌آید. چپ‌های اروپا باز از داخل این گزینش می‌کردند. می‌گویند من این بخش از تعریف علم را که مارکس کرده است قبول دارم، اما این بخش را قبول ندارم. مثلا ژان پل سارتر یا مرلوپونتی؛ این‌ها چپ‌های تئوریسین و نظریه‌پردازهای چپ اروپا در دوره‌های بعد از مارکس هستند. این‌ها تکه‌هایی از مارکسیسم را با تفاسیر خاص خود برمی‌دارند و چیزهایی را هم کلا دور می‌ریزند.

آن‌ها بعضی اندیشه‌ها، مثلا ازخودبیگانگی انسان در اقتصاد خصوصی و این که نیروهای تولید و روابط تولید اثر تعیین‌کننده دارند را می‌پذیرند. آن‌ها علم را طوری تفسیر می‌کنند که علم مادر اقتصاد و سیاست نیست؛ بلکه ابزار تولید و موقعیت اقتصادی مادر علم است. یعنی علم، فرهنگ، فلسفه، اخلاق، هنر، مذهب، همه این‌ها روبنا هستند و موقعیت طبقاتی شما زیربناست! یعنی بالاتنه و پایین‌تنه را معکوس می‌کند.

ببینید یک وقت تعریف علم را از بدیهیات، بلکه از علم حضوری و شهود نفس شروع می‌کند، بدیهیات را تئوریزه می‌کند، بعد برهان را می‌سازد و بالا می‌آید؛ کار ندارد که موقعیت طبقاتی جنابعالی چیست، این که شما جزو پرولتاریا هستید یا جزو سرمایه‌داری و بورژوازی هستید و در چه مقطعی از تاریخ زندگی می‌کنید و در کدام طبقه هستید؟ تعریف علم آن است. آن علم دیگر بر حسب موقعیت طبقاتی شما نسبی نمی‌شود.

یک وقت علم با نگاه مارکسیستی تعریف می‌شود که معلوم است که ثابت نیست. اصلا دوستان بروند و روی این بحث کار کنند؛ واقعا این ارزشش را دارد.

در هیچ‌کدام از ایدئولوژی‌ها و مکاتب مدرن و پست مدرن غرب، علم حقیقتاً علم نیست. علم و آگاهی تابع نفس است. شما بروید حرف‌های هیوم را ببینید؛ تعابیر جان لاک را ببینید. نسبتی که بین عقل و اراده برقرار کردند نشان می‌دهد که علم تابعی از غریزه است. آیا می‌توانید در فرویدیسم علم داشته باشید؟ تعریف علم در فرویدیسم چیست؟ در روانشناسی فرویدی، در علم‌النفس فرویدی علم چگونه تعریف می‌شود؟ آیا علم واقعاً می‌توانست علم حقیقی ثابت نفس‌الامری واقعا می‌تواند باشد؟ آیا اساسا ممکن است؟ با قطع نظر از ناخودآگاه بشر، با قطع نظر از جنسیت بشر و گرایشات جنسی‌اش و از این قبیل. به مارکسیسم نگاه کنید؛ علم و تعریف علم، کاملا تابع موقعیت طبقاتی است. علم روبنا است. در لیبرالیسم سرمایه‌داری هم همین است.

بروید در فاشیسم نگاه کنید که علم چه نقشی دارد؛ آنجا علم ابزار قدرت است. ما باید سر خود را بالا بگیریم. تعریف اسلامی از علم، تعریفی که علم‌شناسان مسلمان کردند، این تعریف است که برای علم حریم گذاشته است و می‌گوید همه‌چیز مبتنی بر علم است؛ نه این که علم تابع چیزی باشد. علم تابع منافع نه؛ علم تابع غریزه نه؛ علم تابع جنسیت هم نه.

الان دارند می‌گویند که می‌خواهند علوم را به علوم زنانه و مردانه تقسیم کنند. اصلا نوعی از فمینیسم الان می‌گوید کل علوم تا به حال مردانه بوده است همه این‌ها را دور بریزیم؛ از این به بعد باید زنانه به مسائل نگاه کنید! یعنی فکر می‌کند که علم تابع جنسیت است! الان چند هزار مقاله راجع به این نوشته شده است؛ این‌ها هم جزو جریان‌های پست مدرن هستند. یعنی علم تابع جنسیت و تابع منافع جنسی است. خب یکی می‌گوید تعریف علم این است که علم تابع منافع طبقاتی است؛ یکی می‌گوید تابع منافع جنسی است؛ یکی می‌گوید تابع منافع غریزی است؛ یکی می‌گوید تابع منافع طبقاتی است؛ یکی می‌گوید تابع منافع سیاسی و حزبی است.

فوکو از علم و قدرت، نسبت علم و قدرت بحث می‌کند؛ چه می‌خواهد بگوید؟ می‌خواهد بگوید اصلا منطقی بر تاریخ علم حاکم نیست. این‌ها هم به یک معنا در تعریف علم، جزو جریان‌های پست مدرن هستند. یعنی هرچه جلوتر آمدند، از آن تعریف مادی قشری پوزیتیویستی که اول گفتند فاصله گرفتند و فهمیدند، حالا از این طرف بام افتادند. حالا دارند می‌گویند اصلا علم واقعی وجود ندارد؛ علم سراسر نسبی است و شخصی است. ما علم مطلقی، علم قطعی و علم قابل داوری نداریم. علم تابع روحیات و منافع و فرهنگ آن عالم و دانشمند است و به این معنا است که اتفاقا الان علم، انواع و اقسام پسوندها را در دوره پست مدرن برمی‌دارد. ما این را هم قبول نداریم.

عرض کردم این سارتر و مرلوپونتی و این‌ها، آن بخشی را که استخراج قوانین قهری تاریخی است که آن‌ها خطوط عمده الزامی تحول هستند و ابزار لازمی هستند که وضعیت انسان را معقول کنند و در نظام سرمایه‌داری رویدادها را با وضعیت انسان نسبت بدهیم، آن را که بحث از جبر به معنی خاص کلمه است، نمی‌‌پذیرند.

یک مثال هم از تعریف لیبرالیستی، تعریف جناح راست مدرنیته از علم و تاثیر و تشتت و گزینشی برخورد کردن با مفاهیم عرض بکنم که این هم در حوزه علوم انسانی- اجتماعی چه آثاری داشت؛ به ‌خصوص این علوم انسانی اجتماعی که به عنوان تنها معیار علوم انسانی اجتماعی دارد تدریس می‌شود. گفتم اگر کمونیست‌ها در جنگ سرد برده بودند، الان کل کتاب‌های علوم انسانی در دنیا، کتاب‌های دیگری با مضامین دیگری بود که مبنائا با این‌ها متفاوت بودند. بعد آن‌ها می‌گفتند این‌ها علم است و بقیه، هرچه غیر از مارکسیست‌ها، هرکس هرچه می‌گوید غیر علم است.

لیبرالیسم هم از یک تعریفی از علم شروع شده است. به لحاظ منطقی نه، نمی‌خواهم بگویم به لحاظ تاریخی. اتفاقا به لحاظ تاریخی، آخرین حرفی که در مانیفست لیبرال‌ها و متون کلاسیک لیبرالیسم نوشته شده، بحث‌های حوزه علم و فلسفه علم و معرفت‌شناسی جزو آخرین بحث‌هایشان بوده است. قبلا اشاره‌هایی می‌کردند، ولی اتفاقا در نیمه دوم قرن بیستم، در همین چند دهه گذشته، جدی‌ترین بحث‌ها در گفتمان لیبرالیسم راجع به علم بعدا انجام شده است. در حالی که به لحاظ منطقی باید اول تعریف علم را می‌کرد، حالا سراغ اخلاق بیاییم، بعد بگوییم اقتصاد خوب، اقتصاد سرمایه‌داری است؛ درست است؟ چنین اتفاقی نیفتاده است؛ اصلا چنین چیزی نبوده است.

در یک جنگ ثروت و قدرت اروپایی و بعد جهانی و استعماری اتفاقاتی افتاده است. کسانی بالا آمدند و کسانی پایین رفتند. اولین چیزی که اتفاقا مطرح شد، اخلاق لیبرالی بود؛ نه معرفت‌شناسی و تعریف علم. اخلاق لیبرالی، چون می‌گفت آقا خوش باش؛ خوش باش. هیچ معیاری بر اخلاق حاکم نیست! اصالت سود، اصالت لذت؛ اصلا اول این‌هایش بود، چون این‌ها به درد سرمایه‌داری جدید می‌خورد. بعد فلسفه سیاسی و اقتصاد بر اساس آن شکل گرفت. بعد سوالاتی در حوزه معرفت مطرح شد؛ برگشتند و گفتند مبنای این حرف‌ها چیست؟ عده‌ای اعتراض کردند و گفتند مبنای این کارها چیست؟ مبنا مشکل دارد؛ زیرساخت مشکل دارد.

تجربه‌گرای افراطی، نگاه امپریسیستی به علم خودکفا نیست؛ حتی نمی‌تواند از حیثیت خودش دفاع کند، چه برسد در تبیین بقیه حقایق عالم



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha